منهاج سراج

161

طبقات ناصرى ( تاريخ كامل ايران واسلام ) ( فارسى )

و چون پانزده ساله شد ، اسپ و سلاح خواست ، و دران نوع بى همتا بيرون آمد چنانچه با منذر [ ( 1 ) ] به شكار رفت شيرى ديد بر گردن گورى سوار شده ، تا آن گور را بشكند ، تير بر پشت گور زد ، شير و گور هر دو را بر زمين دوخت و بيفگند ، آن روز نام او بهرام گور شد ، پس از آن به خدمت پدر آمد با تجمل تمام ، يك سال به خدمت بود تنگ آمد بازگشت ، به نزديك ملك عرب منذر باز رفت . چون پدرش را اسپ لگد زد و بكشت و خلق عجم از يزدجرد شهريار در رنج بودند گفتند : اگر پسرش را ملك سازيم همچنان ظلم كند كه پدرش كرد ، پس ملكى از فرزندان اردشير جامع پادشاه كردند چون بهرام خبر يافت لشكر برداشت ، بر در مداين آمد ، تا ملك پدر طلب كند اعيان و اركان دولت بدان قرار دادند ، كه تاج پادشاهى را در ميان دو شير گرسنهء وحشى نهند ، هر كه بردارد ، ملك و پادشاه او باشد . ديگر روز جمله لشكر عرب و عجم جمع شدند بر در شهر مداين ، بهرام پاى در نهاد و سنگى در دست گرفت ، و بميان هر دو شير در رفت ، و بر پشت شيران بر نشست ، و گوشهاى شيران بگرفت ، و سر ايشان بكوفت و برهم ميزد تا هر دو را بكشت و تاج بر سر نهاد ، و بر تخت آمد و بنشست ، همه او را خدمت كردند . چون مملكت بر وى قرار گرفت ، بطرب مشغول شد و بر خلق عدل ميكرد ، و جمله مصالح را به وزراء باز گذاشت ، و از هيچ كارى تفحص نميكرد ، چنان كه ملوك اطراف طمع در ملك او كردند . خاقان تركستان را خبر شد ، با دويست و پنجاه هزار سوار از راه مازندران در عجم آمد و جمله خراسان و عراق را خراب كرد ، بهرام بدان هيچ التفات نكرد ، تا چون خاقان نزديك رسيد ، خلق دل از بهرام برداشتند ، كه از وى هيچ كارى نخواهد آمد ، از عجم سيصد مرد برگزيد ، و مملكت را بملكى سپرد نام او نرسى ، و خود به طرف مغرب به آوازهء شكار برفت . خاقان تركستان را خبر بردند ، كه بهرام بگريخت ، خاقان همچنانكه بود آرام گرفت ، و ايمن شد ، ناگاه بهرام از جانب آذربايگان درآمد ، و بر لشكر خاقان زد ، و جمله را بكشت و غنيمت بسيار كرد و بفرمود ، تا غنايم را

--> [ ( 1 ) ] اصل : مندر